تبليغاتX
پاکت نامه

این قافله عمر عجب میگذرد

قطار زندگی  در ایستگاه توقف کرد

مسافران که باید پیاده می شدند پیاده شدند

یکی از مسافرین مظفر حیرانی(دولتشاهی)

فرزند محمد حسن حیرانی ملقب به صارم السلطنه والی غرب

تنها باز مانده خاندان مادری .

فرهنگی ،ادیب و شاعر که سالهادردانش و پرورش فرزندان ملت کوشیده

وفرزندان لایقی به اجتماع تحویل داد از قطار زندگی پیاده شد

 مادر  پریشان حال است .اشگ می ریزد نجوا میکند برای برادر

وهمراه با گریه بی صدا زیر لب میگوید نوبت من بود من بزرگتر بودم

مگرنمی داند مرگ شناسنامه نمی بیند ؟

یکی از بدی های عمر طولانی  دیدن مرگ عزیزان است              

مادر گریه میکند در سوگ برادر نشسته

من دور وبرش می چرخم  نمی دانم چه باید برایش انجام دهم

این روزها حتی قهوه قجر هم نمی خورد

مادر تنها شد

 

                                                   نینا

 

+ |نویسنده: نینا شفیعی |ساعت: 6:33 |تاریخ: یکشنبه هفدهم آبان 1388 |موضوع: |

بچه های من

بچه های من پای تان سبز واستوار باد


بکوبید. بکوبید محکم بر ظلم واستبداد


بچه های من زنده باشید جاوید


بسازید وطن را آنطور که میخواهید

                                                     نینا

 

+ |نویسنده: نینا شفیعی |ساعت: 8:51 |تاریخ: پنجشنبه چهاردهم آبان 1388 |موضوع: |

دست هایم سبز است آنرا نشکنید

nina62

 دست هایم سبز است ، دست هایم را نشکنید

سحر با نغمه پرندگان  دست هایم به نیایش می نشیند

دست هایم به قنوت می نشیند با طلوع خورشید

دست هایم ستاره ها را میچیند دم صبح

در پستو قایم میکند برای شبی دیگر

....

دست هایم سبز است ، دست هایم را نشکنید

دست هایم در جا نماز سبز گل یاس می پاشد

دست هایم بوی خدا می دهدودعا

دست هایم بوی عشق می دهد وزندگی

دست هایم نیاز به نوازش کردن دارد

به نوازش شدن ،

.....

دست هایم سبز است ، دست هایم را نشکنید

در گودال ان مهر ومحبت بکارید تا سبز شود

ومیوه عشق بچینید ؛ازلبخند کودکان معصوم کار

صورت های غمگین پدران ومادران بیکار

دست هایم عشق آزادی دارند

دست هایم سبز است آنرا نشکنید.

                                                      نینا

 

+ |نویسنده: نینا شفیعی |ساعت: 0:21 |تاریخ: چهارشنبه سیزدهم آبان 1388 |موضوع: |

ابان دیوانه

زندگی باهمه تلخی ها باز هم زندگی ست

باهمه خواستن شام اخر ، امید صبح فرداست

بستگی به حال روز تو دارد در لحظه

در زیر شلاق باران پائیزی خود را در شال پشمی می پیچ ام

مثل اینکه مادرم قنداق کرده ام

وسر بالائی کوه را نفس زنان بالا می کشم

واژ ها دور سرم ستاره وار می چرخد وخاطرات

جای جای این خط کوه برایم یاد اور خاطره هاست

سنگهایی که رویش یادگاری می نوشتیم شسته شده

در گذر زمان.مثل من وتو

از چشمه باریک با خنده شلوغی آب میخوردیم

پا ها را برهنه کرده از رود میگذشتیم

سنگ بزرگی  که می گفتیم علامت نزدن است

هربار من خنگ میگفتم یعنی چه ؟

از آن هم گذشتم  ولی یادم بود این باریعنی چه!

زیر درخت لخت روی سنگ غار نشستم.

همراه باران اشگ ها را جاری کردم

 کسی نفهمید دارم گریه میکنم

ابان برایم همیشه تلخ بوده.

.....

                                                      نینا
+ |نویسنده: نینا شفیعی |ساعت: 11:20 |تاریخ: دوشنبه یازدهم آبان 1388 |موضوع: |

کلاغ گردوخور

خرمالو

غم دل را روی ابر نوشتم

باد باخودش برد

آسمان خواند "گریست

غم همراه بارا ن به رود رسید

خروشان شد وفریاد رود دره راپر کرد

بدریا رسید

دریا هم دیوانه وار موج بر داشت

 سر بساحل کوبید

من در شال پشمی ام مچاله شدم

سر بالائی نفس گیر خانه را طی کردم

گلدان شمعدانی خشگ شده

گلدان ندارم

لب باغچه زیر درخت خرمالو نشستم

کلاغ گردو خورپائیر نگاهم میکرد

گردو بین دومنقارش مات هق هق من بود

گنجشگ خرمالو خور خودش را باد کرده

بالای سرم روی شاخه نشسته

مات بشر چقدر جان سخت است

وبا خودش میگوید

چه خوب بشر نشدم!!!!!!

                                                                نینا

 

+ |نویسنده: نینا شفیعی |ساعت: 8:8 |تاریخ: یکشنبه دهم آبان 1388 |موضوع: |

گذشته دور

شب فردا شوم عروس وبتن از حریر سپید جامه کنم

همه در شور وتب وتاب اند این منم که از غم توناله کنم

به جبرشوم عروس دگری.درد این جدائی را چگونه مهار کنم

همه شب به ماه گفتم غم هجر این جدایی را .

ناله ها کردم درخفا با اشگ بوسیدم عکس ترا

جستجو کردم اشگبار در اسمان ستاره وصل را

به ستاره صبح سلام کردم. روز جبر را شروع کردم

میدانم که میدانی دیگر میسر نیست دیدار من وتو

عشق مادر میان سنت ها خفه شد.وای برحال من وتو

این چنین است دیگرم نیست توان ستیزی

من به خاموشی شوم عروس خانه دگری

در سکوت یاد تودر دل دارم.عشق را بخاک می سپارم

خدا حافظ

8/8/1342

سالها گذشت

ترا دیدم که بانوئی تکیه بدست توداشت

دختر کوچک ات جلوی پای شما

عروسکی باغوش داشت

نگاهت با نگاهم تلاقی کرد

لحظه ائی گذشته در میان ما گذشت

بانک بر آوردی نینا

دخترت گفت بلی بابا

دانستم در این مدت دراز

عشق منهم چوعشق تودر دلمان لانه دارد هنوز

بعد از این مدت طولانی در لحظه ایی کوتاه

سرخی وگرمی عشق شعله کشید

افسوس"

زمان دوید وگذر کردیم از کنار هم

تمام شب بالش من شاهد اشگ گرمم بود

ترا نمی دانم شب را چگونه صبح کردی

5/7/1350.

در غروبی ساکت وآرام

روزنامه روزرا مرور کردم

ناگهان دیدم عکس ترا

تاریخ مجلس تر حیم ترا

وای چه حالی بر من گذشت

سرنوشت چه بازی باما داشت

بازدر خلوت خود اشگ ریختم

گذشته را چو تابلوئی دیدم

4/3/1358.........              نینا

 

+ |نویسنده: نینا شفیعی |ساعت: 10:8 |تاریخ: جمعه هشتم آبان 1388 |موضوع: |

خوب هستم خداراشکر"

nina

هر روز صبح توی آینه به خودم سلام میکنم

تا بدانم که زنده هستم

هرصبح قهوه ام را تلخ تر میخورم

تا شاید شیرینی زندگی را بچشم

شعورم را برای فروش گذاشتم

تا با پولش شکر بخرم بلکه روزگارم شیرین شود

کسی نخرید .روزگارم شیرین نیست

دلم بیاد خانه پدری می گیرد هر وقت باران می اید

هر وقت ابان میشود یاد ازدواج جبری می افتم

چرا ان زمان نتوانستم بگویم نه!!!

زندگی دست بر گلویم گذاشته وفشار می دهد

خودم به خودم دوروغ می گویم

خوب هستم خداراشکر"

هرشب به خودم میگویم شب بخیر

 چه خوب میشود اگر این شام اخر باشد

باز صبح توی آینه بخودم سلام میکنم

                                     نینا

 

+ |نویسنده: نینا شفیعی |ساعت: 0:3 |تاریخ: پنجشنبه هفتم آبان 1388 |موضوع: |